منوچهر خان حكيم

264

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

شوخ چشمى به غمزه شعبده‌باز * چشم شوخش تمام عشوه و ناز نازنينى فرشته سيمايى * نخل قدّش تمام رعنايى مست نازى ، كرشمه پردازى * درگه دلبرى فنون سازى فتنه شاگرد چشم پر فن او * خون دلدادگان به گردن او ماهى از آسمان حسن و جمال * ليك ماهى برى ز نقص و زوال سرورى از باغ نازكى و جمال * گلى از بوستان غنج و دلال چون فريدون نظر بر او انداخت * نقد دل را نثار رويش ساخت نظرش چون به روى مه افتاد * سايه‌سان او به خاك ره افتاد آمد از عشق مغز او در جوش * آه سردى كشيد و رفت از هوش القصّه ، كه از يك نظر ، مرغ [ دل ] شهزاده فريدون اسير دانهء خال جمال آن نازنين شد ، آهى كشيده افتاد و از هوش رفت . آتش‌افروز كه عيّارش بود ، مضطرب شده از جلبندى شيشهء عيّارى بيرون آورده ، گلاب بر روى شهزاده پاشيد . بعد از زمانى كه به هوش آمد و چشم گشود ، بر فراز آن قصر آمد بانو را نديد ، پريشان و سودايى شد . نه از سر و نه از پايش خبردار نبود . آتش‌افروز شروع به دلدهى كرد و گفت كه : اى نور ديده ! تو را چه واقع شده كه چنين پريشان خاطر شده‌اى ؟ ! القصّه كه فريدون را به مجلس آوردند . امّا چون چشم حكيم ارسطو بر جمال شهزاده افتاد ، دانست كه او را قضيه‌اى واقع شده است ، آهسته از او پرسيد كه : اى مخدوم‌زاده ! از براى چه چنين آشفته و پريشانى ؟ شهزاده افشاى راز خود نكرد . چون روز ديگر شد ، اسكندر برخاسته با سالاران از بارگاه زرين شاه بيرون آمد و سوار شده متوجّه اردوى منصور شدند ، سالاران هريك رجوع به كار خود كردند . امّا شهزاده فريدون به درون بارگاه خود رفته ، فرمود تا پردهء قرق را انداختند و خادمان را مانع دخول و خروج كرد و هيچ‌كس را زهرهء آن نبود كه به آن خيمه رود . شهزاده يكّه و تنها در آن خيمه بود و بنياد گريه و زارى كرده و مثنوى مىخواند : فكندم چون نظر بر روى ماهت * شدم سرگشتهء چشم سياهت